{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

my crazy husband

part:2

نلگهان......پسرک با تلاش خیلی زیاد تونست از دست طناب ها نجات پیدا کند.....

به سرعت از اتاق بیرون رفت....اما عسل اجازه اینکه اطرافش را ببیند نمی‌داد......

مرد با خنده گفت:
پسر کوچولو ها نباید از دست باباشون فرار کنن......

مرد از بازو پسرکش گرفت و گفت:
بیا صبحونه بخوریم.....

مرد دو تا نون برداشت..... نون ها با زور توی دهن پسرک می‌کرد.....

پسرک در حال خفه شدن بود.....ناگهان به خاطر تنگی نفس از حال رفت.....

-----------------------------------

پسرک وقتی چشماش رو باز کرد....‌دید توی بیمارستان بستری شده.....

پسرک دید که شوهرش در حال گریه کردن هست.....از شدت گریه تکون می‌خورد....

ولی وقتی دقت کرد..... دید اصلا گریه نمیکنه.....

کثافت داشت می‌خندید..... پسرک اولش یکم گیج شده بود...... براش جای تعجب داشت.....

پسرک که چیزی یادش نبود براش جای تعجب بود.....که چرا رو تخت بیمارستان دراز کشیده.....

که یهو مرد با صدای پر از هیجان گفت:

فدات شم... اگه هر دفعه غش کنی که دیگه نمیتونم باهات بازی کنم.....

پسرک با چشمانی معصوم و درخشان به شوهرش نگاه کرد.....

مرد ادامه داد:
دفعه بعد اگه فک کردی داری غش میکنی زود تر بهم بگو تا بهت استراحت بدم......

بلاخره پسرک به خودش اومد.....با صدای لرزون که دل هر آدمی رو می‌برد گفت:

چرا مثل روانی ها رفتار میکنی؟....مرد من هیچوقت بهم آسیب نمیزد....

ناگهان حالت مرد عوض شد با چشمانی ترسناک به پسرک زل زد و گفت:

من سه سال منتظر این لحظه بودم....

پسرک با دیدن حالت مرد ناخداگاه گریش گرفت....با چشمانی اشگ بار به مرد نگاه کرد....

.........ناگهان.........

-----------------------------------
.
.
.
.
.
.
ادامه دارد.
لایک یادتون نره قشنگام.
#بی‌تی‌اس #عشق_واقعی_فقط_تهکوک #آرمی #فیک‌تهکوک #تهکوک
دیدگاه ها (۱)

دلم برات تنگ شده دیوونه...

خیلی دردناکه..:)

*rainy night*

my crazy husband

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط